نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



قالب وبلاگ :



موزیک و سایر امکانات





به یاد آرزوهای گور گم کرده ای که دارم سکوتی می کنم سنگینتر از یک فریاد !


[+] نوشته شده توسط vahed در 22:56 | |







نامه به یک الاغ . . .

این متن مربوط به جناب آقای ( کارو ) می باشد که کل مطالب رو عین نامه مینویسم " شروع "

در باره این نامه . . .

هموطن ناشناس – خواننده عزیز . . .

بمن ایراد مگیر که چرا با وجود این همه آدم – برای نوشتن نامه خرترین موجودات یعنی (الاغ) را انتخاب کرده ام . . .

حقیقتش را بخواهید – من در این دنیا – گرفتار خوشبخت تر از (الاغ )سراغ ندارم . . .

به عقیده من این کمال کوته فکری انسان است که الاغ را خر حساب میکنند !

تا آنجا که من شاهدم در این دنیای از ما بهتران – بهترین و راحت ترین زندگیها را الاغ دارند . . .

باری ... شما که بدون تردید خبر تاثرآور خودکشی یک منشی دادگستری را در کاخ دادگستری شنیده اید .

اجازه بدهید نامه را شروع کنم تا بعد . . .

الاغ جون !

من بر خلاف کسانیکه برای تو تره هم خرد نمیکنند – به تو کلی ارادت دارم .

به تو . . . به نبوغ تو . . . به فهم همه جانبه­ی تو – به درک اجتماعی تو – به جهان بینی تو . . . باور کن کلی ارادت دارم !

از طرف دیگر – به زندگی مرفه تو – به آرامش خاطر تو – به خونسردی تو در مقابل حوادث – به مهارت تو در «خر کردن دیگران» به قدرت هنر پیشگی تو در تجلی خریت مصلحت آمیز . . . به همه اینها تا سر حد جنون حسادت میورزم . .

تصادفی نیست که تصمیمی گرفته ام این چنین صمیمانه با تو چند کلامی درد دل کنم . . . نه اصلا هیچ تصادفی نیست . .

دلم میخواست لحظه ای چند خریت مصلحت آمیز خودت را کنار میگذاشتی – مرا هم چون خودت خر میپنداشتی و همانطور ساده و خرکی بدردهای بی درمان من گوش میدادی . . .

گوش کن – الاغ جون !

عرض کنم به حضور مبارکت که ما . . . ( بلانسبت شما )در این دنیا آدمیم . . . نمیدانم چند سال و یا چند هزار سال پیش از این به عنوان اشرف مخلوقات – صدها خروار قانون وضع کرده ایم – و بعد برای اجرای این قوانین یکی از فرشتگان زیادی را بدون اجازه خدا – از آسمان به زمین کشاندیم . . . آنوقت . . . یک عدد ترازوی فکسنی بدست مبارک آن فرشته داده­ایم و . . . نام آن فرشته­ی به علاوه آن ترازو را – روی هم رفته – گذاشته ایم فرشته­ی عدالت . . .

من مطمئنم که چنین اسمی هرگز بگوش تو نخورده . . برای اینکه تو هرگز احتیاجی به عدالت نداشته ای . . کما اینکه تو خودت را از آن جهت به خریت زده ای که مبادا روزی از روزها ( عدالت ) خر شود و از تو انتظار تابعیت داشته باشد !

اما – ما آدمها – ما که میگوییم آدمیم _ برای این فرشته ساخت خودمان – این فرشته خودمانی – آنقدر احترام قائل شده ایم که فرشته مادر مرده پاک خودش را باخته است .

از یادش رفته که اصولا برای چه از آسمان خدا – به زمین بندگان خدا سرازیر شده . . و بالاتر از آن هیچ یادش نیست که فلسفه­­ی آن ترازوی فکسنی که بدستش داده اند چیست ؟

بد تر از همه اینکه – چشمهایش را بسته ایم – میدانی – الاغ جون بسته ایم تا هنگام قضاوت دیدگانش با دیدگان هیچکس تلاقی نکند . . تا تمنای هیچ نگاه ملتسمی تصادفا او را از قضاوت عادلانه منحرف نسازد . .

الاغ جون . .

نمیدانم این فرشته در آغاز کار در کدام قسمت از این کره­ی خاک بر سر خاکی فرود آمده ؟ اما به هر حال هر کجا که فرود آمده . . اجداد آدمها فورا قالبش را ریخته اند . . آنگاه اندکی از رنگ هر یک از ملتها را با بیرنگی آن آمیخته اند و سپس کپیه های آن را بین هفتادو دو ملت بطور مساوی تقسیم کرده اند . . تا خدای ناکرده هیچ قومی از عدالت بی نصیب نماند !

یکی از آن کپیه ها هم به ما رسیده ! من مطمئنم که تو هرگز کپی سنگی فرشته­ی عدالت را که بر تارک ساختمان وسیعی موسوم به کاخ دادگستری میخکوب شده است ندیده ای حق هم با توست چون اصولا دادگستری را برای اطاعت کردن آدمها ساخته اند ! تو که خودت خر خدا هستی . دیگر احتیاج به تجدید ساختمان نداری که گذرت به آن طرفها بیفتد . .

الاغ جون !

به مرگ تو نباشد به جان کره خره های ناز پرورده ات قسم که هیچ نمیدانم چند سال است که این فرشته­ی سنگی با آن ترازوی فکسنی – ضامن اجرای عدالت در کشور ماست اما تا آنجا که میدانم مدتهاست یعنی سالهاست که دستمال سیاهی که اجداد آدم به چشمان او بسته بودند . . . رنگ طلایی به خود گرفته است . . و این موضوع بطور وحشتناکی طومار عدالت فرشته­ی زبان بسته را در هم نوردیده . . میدانی یعنی چه ؟

سالهاست هیچ بنی آدمی از این فرشته خانم سنگی عدالت ندیده . . نمیدانم از چیست ؟ شاید آن نوار طلایی که به جای نوار سیاه به چشمانش بسته اند – دیدگان این دختر نازنین را کور کرده است . . من چه میدانم ؟ تو که الاغی باید قائده بهتر از من بدانی !!

الاغ جون !

باور کن اینکه میگویم چشمان این حیوونکی کور شده – هیچ شوخی نیست . . . من که آدمم هرگز نبوغ شما الاغها را ندارم که بتوانم خود را به خریت بزنم . . از این لحاظ – متاسفانه – پروردگار کمال ظلم را در حق من روا داشته است . . باری چون نمیتوانم خود را به خریت بزنم طبعا خیلی از چیزها را خوب میفهمم . . و چون میفهمم کاروبارمان شده تو سری زدن : یکی تو سر خودمان – یکی در میان هم تو سر بخت بدبختی که داریم . .

میپرسی چرا ؟؟؟؟ . . . خیلی ساده است ، یک مثل مختصر برایت میزنم . بقیه را خودت حدس بزن .

گوش کن . . الاغ جون !

بیستو پنج سال پیش از این یکی از ماها – یعنی یک نفر آدم – ( که هیچ کس نبود ) در همین کاخی که مقر فرماندهی بی چون و چرای فرشته خانم ملقب به عدالت است بکار مشغول میشود . البته 25 سال پیش از این – از خوش شانسی الاغها – آدمها آنقدر روشن نبودند که بفهمند در این دنیای گرفتار  کمال اشتباه  است . . و بنا بر این طبعا نمی دانستند که سعادت سرو کارش فقط با طویله­ی الاغهاست و با کلبه­ی آدمها میانه ای ندارد . . نه . . اینها را هیچ نمیدانستند و به خاطر عدم احاطه باین قبیل « علوم » بود که آن آدم 25 سال پیش تصمیم گرفت مثل بچه­ی آدم در پیشرفت منویات آسمانی فرته خانم – بدون پشم داشت از هیچ کس در کاخ دادگستری خدمت کند . . .

25 سال تمام شب و روز شرافتمندانه کار کرد . در عرض این مدت آنقدر مواظب حفظ شرافت خود بود که هیچ متوجه نشد کی و چگونه زمان بیمروت جوانی اش را بلعید . .

تا اینکه پس از 25 سال یکباره احساس کرد که یک عمر بسلامتی سر مادمازل فرشته­ی عدالت شب و روز تحت عنوان زندگی ، تمرین خود کشی میکرده است . . و سپس احساس کرد که تمرین کافیست ! . . خیلی خونسرد – اما دلشکسته و عاصی – تصمیم گرفت و با فشار دادن ماشه­ی یک تپانچه . . به تمرین 25 سال خودکشی پایان داد .

الاغ جون !

آن آدن 25 سال تمام در محلی جان میکند که شب و روز فرشته­ی عدالت بر تارک آن مشغول پاسداری است . . در عرض این مدت این فرشته­ی اشتباهی حتی یک بار نپرسیده بود که در مورد او و فرزندان بیگناهش عدالت تا چه پایه اجرا میشود . .

تصورش را بکن – 25 سال . و هر سال 365 روز ، هر روز 4 بار این آدم شرافتمندانه را دیده بود . . اما درباره­ی سرنوشت او حتی یک بار یک نفر نپرسیده بود . .

آن آدم ، مرد . . . جلوی چشم فرشته­ی عدالت مرد . و فرزندانش را – لابد – باز به دست عدالت سپرد ! . .

میدانی – الاغ جون – فرزندان آدم – مثل کره های تو صد پدر ندارند که اگر 99 تاشان مرد باز یکیشان بالای سر کره ها باشد ، فرزندان آدم – شیر یک مادر را میخورند و زیر سایه یه پدر ، بزرگ میشوند . . .

فرزندان آن آدم اکنون یتیم هستند . . .

الاغ جون !

خوب میدانم که این قبیل فجایع برای شما الاغها مسائلی بی اهمیت و زیر پا افتاده هستند . اما برای آدمها فریاد آن تپانچه ای که آن مرد شریف را به دیار عدم سپرد به منزله­ی طنین ناقوس حقیقی است که از بیکران فردای انسانی دیدگان فرشته­ی بیگناه عدالت را که با نوار طلایی بخوابی اجباری محکوم کرده اند برای همیشه باز خواهند کرد . .

دیگر عرضی ندارم – قربون تو – الاغ جون . . . قربون هر چی خره . . .

از اینکه تا انتهای این نامه رو خوندید سپاسگذارم و سخنی هم من با شما عزیزان دارم . . .

شما ای عزیزان بر من هم خرده مگیرید که چرا همچین مطلبی را در وبلاگم استفاده نمودم ولی باور کنید وقتی که از جایی در این روزگار از دست قوانینی که برای هر کسی وضع نموده اند دلتان به درد بیاید وقتی هر کسی که از حق و حقانیت دم بزند و خود او هیچ از آن نداند و این موضوع آزارتان دهد شما هم اگر جای من . . .  البته جای من که هیچ نیستم ­اگر جای آقای کارو بودید همچین کاری رو انجام میدادید و دیگران هم درک میکردند و مورد تشویق خیلی ها قرار میگرفتید . باور کنید که وقتی طرف حق رو از ناحق تشخیص نمیدهد و تابعیت کورکورانه دارد انسان حاضر میشود که خودکشی کند یا اینکه با یک الاغ حرف زد .

با تشکر از همه شما سروران گرامی . . .


[+] نوشته شده توسط vahed در 11:29 | |







هنوز ، همیشه ، هرگز . . .

هزار سال به سوی تو آمدم ،

افسوس !

هنوز دوری ! دور از من ، ای امید محال

عنوز دوری ، آه ، از همیشه دور تری !

همیشه ، اما ، در من کسی نوید میدهد

که میرسم به تو !

شاید هزار سال دیگر

صدای قلب ترا ،

پشت آن حصار بلند

همیشه میشنوم

همیشه سوی تو می آیم

همیشه در راهم

همیشه میخواهم

همیشه با توام ، ای جان !

همیشه با من باش !

همیشه !

اما

هرگز مباش چشم به راه !

همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ

همیشه خون کسی ریخته است به درگاه . . . !


[+] نوشته شده توسط vahed در 12:13 | |







راه . . .

دور یا نزدیک ،

راهش میتوانی خواند

هر چه را آغاز و پایانی است ،

- حتی هر چه را آغاز و پایان نیست - !

زندگی راهی است .

از به دنیا آمدن تا مرگ !

شاید ، مرگ هم راهی است .

راه ها را کوه ها و دره هایی هست ،

اما - هیچ نزهتگاه دشتی نیست !

هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست !

هیچ راه بازگشتی نیست !

بی کران تا بی کران ، امواج خاموش زمان جاری است

زیر پای رهروان ، خوناب جان جاری است !

آه . . .

ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی !

هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند ؟

هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست

باز باید رفت تا در تن توانی هست

باز باید رفت . . .

راه باریک و افق تاریک ،

دور یا نزدیک . . . !


[+] نوشته شده توسط vahed در 19:6 | |







ای امید نا امید های من . . .

ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز

چادر نیلوفری رنگ غروب

تک درختی خشک ، در پهنای دشت

تشنه می ماند در این تنگ غروب

از کبود آسما نها ، روشنی

می گریزد جانب آفاق دور

در افق ، بر لاله سرخ شفق

می چکد از ابرها باران نور

میگشاید دود شب آغوش خویش

زندگی تنگ می گیرد به بر

باد وحشی می دود در کوچه ها

تیرگی سر میکشد از بام و در

شهر ، می خوابد به لالی سکوت

اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده مهتاب را

ماه میریزد درون جام شب

نیمه شب ، ابری به پهنای سپر

می رسد از راه و می تازد به ماه

جغد می خندد به روی کاج پیر

شاعری می ماند و شاعری می ماند و شامی سیاه

در دل تاریک این شبهای سرد

ای امید نا امیدی های من !

برق چشمان تو ، همچون آفتاب

می درخشد بر رخ فردای من


[+] نوشته شده توسط vahed در 15:54 | |







کدام غبار . . . ؟

 

با جوانه ها، نوید زندگی است.
زندگی : شکفتن جوانه هاست.
هر بهار
از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از جوانه می شود
هر جوانه ای شکوفه می کند
شاخه چلچراغ می شود
هر درخت پر شکوفه باغ...
کودکی که تازه دیده باز می کند
یک جوانه است
گونه های خوشتر از شکوفه اش
چلچراغ تابناک خانه است
خنده اش بهار پر ترانه است،
چون میان گهواره ناز می کند...
 ای نسیم رهگذر،به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی،
این شکوفه های عشق،
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار می شوند؟
 این کبوتران برج دوستی
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگ های هار می شوند؟

[+] نوشته شده توسط vahed در 9:44 | |







شاید محال نیست . . .

 

آنکس که درد  عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند

این سان که ذره های دل بی قرار من

سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را آشفته پوی باد

در دور دست دشتی از دیده ها نهان

بر برگ ارغوانی

پیچیده با خزان

یا پای جویباری

چون اشک ما روان

پهلوی یک دیگر بنشاند

ما را به یکدیگر برساند . . .


[+] نوشته شده توسط vahed در 16:43 | |







Hآفاق پریشانی . . .

 

وقتی نسیم صبحگاهان

– مست –

گلهای باغ گیسوانت را

افشاند و

پرپر کرد و

پرپر کرد

بر روی پریشانی .

من نیز ،

در آینه چشم تو می دیدم

پرواز روحم را

در آفاق پریشانی . . .


[+] نوشته شده توسط vahed در 12:36 | |







تنهاتر از همیشه . . .


تنهاتر از همیشه ، در ایوان نشسته ام

ماه درشت

یاس هزار پر

ماه درست

باغ کبوتر

ماه تمام

تازه و تر

بر آب های نیلی شب ، بال میزند

من نیز ، پا به پایش

با بال بسته ام

تنهاتر از همیشه

جام می­ام تهی است

جام غمم پر است

وز جام دل مپرس

کاین جام را به سنگ سبوری شکسته ام

شب ، همره نسیم و ستاره

با کاروان یاس و کبوتر

تا کوچه باغهای سپید

آهسته میرود . . .

من نیز ، پا به پای سه تار گسسته ام !


 


[+] نوشته شده توسط vahed در 12:14 | |







مهربانی ...

وقتی که همه با من غریبی می کنند چگونه میتوانم مهربان باشم

وقتی که همه آتش بر دلم مینهند چگونه میتوانم مهربان باشم

و قتی کسی نیست به حرفایم گوش کند و راز غم دل را با او در میان بگذارم

وقتی کسی نیست حرمت اشک های شبانه­ ام را حفظ کند